تبليغاتX
من و عشقم
عشق من

در عشق دو دلی و ترديد٬ نيست!
بی ترديد بايد هيچ شد!
عشق موندنه ٬ نه رفتن!بايد بومی اين شهر باشی تا غربت نگيرتد!
بايد اهل اين ديار بود.يکبار که رفتی٬ ديگه رفتی! برگشتن
بی فايده س! »

« نرفته بودم که برگردم.از روز اول وقتی امدم موندم!

راه رفتن رو بلد نيستم٬ تنهايی نمی تونم برم٬ می ترسم! »

« وقتی به دروازه این شهر رسیدی٬ نباید بترسی.

 پشت سرت هم نباید نگاه کنی.
نباید پشیمون بشی. ممکنه هجوم مشکلات در اطرافت باشند.
ولی فقط باید به جلو نگاه کنی و از انها بگذری!

باید از خودت مطمئن باشی! باید از طرفت مطمئن باشی .

 وقتی گفت بریم٬ نباید بترسی...»

 

 

سلام

سلامی به گرمی نفسهای دو عاشق

امروز خواستم قصه عشق خودم و طاهره جانم رو بگم

ولی می خوام بدونم شما هم می خواهید بشنوید یا نه

تو نظراتتون بنویسید که تعریف کنم یا نه؟

منتظرم

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه سی و یکم خرداد 1386ساعت 10:9  توسط مهدی  | 

بازم دلم گرفته

چیکار کنم دست خودم نیست

یعنی دست خودمونه ها ، ولی خب ..

تا حالا چند نفر رو دل داری دادين و حس کردين که اروم شده؟
تا حالا چند نفر شما رو دل داری دادن و اميد وارتون کردن؟

براتون راه زندگی کردن رو شرح دادن و.... و شما احساس سبکی کردين؟

خيلی شده نه؟

چرا ما همه فقط بهمون از بچه گی حرف زدن رو ياد دادن؟

چرا عمل کردن توش نيست؟

 خوب تئوري بلديم  حرف می زنيم خوب دلداری می ديم

 ولی نوبت خودمون که می شه از همه بدتريم!

 اينطور نيست؟

 به همه می گيم اين خوبه اون بده
بعد خودمون می مونيم که چی خوب بود چی بد!
جالب نيست؟ چرا از عمل فقط حرف زدن و تئوريشو بلديم؟؟

 

 

بازم من موندمو عشقم

طاهره جان دوست دارم

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه سی و یکم خرداد 1386ساعت 6:12  توسط مهدی  |