تبليغاتX
من و عشقم
عشق من

چرا حلقه ازدواج بايد در انگشت چهارم قرار بگیرد ؟

مراحل زیر را به ترتیب انجام دهید.
تا معجزه ای شگفت انگیز را متوجه شوید.
(این مطلب برگرفته از اساطیر چینی است)
1. ابتدا کف دو دستتان را روبروی هم قرار دهید و دو انگشت میانی دست های

 چپ و راستتان را پشت به پشت هم بچسبانید.
2. چهار انگشت باقی مانده را از نوک آنها به هم متصل کنید
3. به این ترتیب تمامی پنج انگشت به قرینه شان در دست دیگر متصل هستند .

 

 

 

4. سعی کنید انگشتان شصت را از هم جدا کنید.
انگشت شصت نمایانگر والدین است.
انگشت های شصت می توانند از هم جدا شوند زیرا تمام انسان ها روزی می میرند .
به این صورت والدین ما روزی ما را ترک خواهند کرد.
5. لطفا مجددا انگشت های شصت را به هم متصل کنید .
سپس سعی کنید انگشت های دوم را از هم جدا نمائید.
انگشت دوم (انگشت اشاره) نمایانگر خواهران و برادران هستند.
آنها هم برای خودشان همسر و فرزندانی دارند .
این هم دلیلی است که انها ما را ترک کنند.
6. اکنون انگشت های اشاره را روی هم بگذارید و انگشت های کوچک را از هم جدا کنید.
انگشت کوچک نماد فرزندان شما است.
دیر یا زود آنها ما را ترک می کنند تا به دنبال زندگی خودشان بروند.
7. انگشت های کوچک را هم به روی هم بگذارید. سعی کنید انگشت های چهارم
(همان ها که در آن حلقه ازدواج را قرار می دهیم) را از هم باز کنید.
احتمالا متعجب خواهید شد که می بینید به هیچ عنوان نمی توانید آنها را از هم باز کنید.
به این دلیل که آنها نماد زن و شوهرهاي عاشق هستند که برای تمام عمر با هم می مانند.
عشق های واقعی همیشه و همه جا به هم متصل باقی می مانند.
انگشت شصت نشانه والدین است .
انگشت دوم خواهر و برادر .
انگشت وسط خود شما .
انگشت چهارم همسر شما .
و انگشت آخر هم نماد فرزندان شما است

 

+ نوشته شده در  شنبه سی ام تیر 1386ساعت 5:13  توسط مهدی  | 

نميدانم که چطور به تو بگويم که ميخواهم تو را داشته باشم .

کاش تمام پرنده هاي دنيا را ميتوانستم جمع کنم

 تا به تو بگويند که چقدر تو را دوستت دارم

 و تمام انها را قاصد کنم تا خبر دوست داشتنم  را به تو برسانند

 وقتي چشمانت را ميبينم همه چيز را به دست تقدير ميسپارم .

شايد که او بداند که چقدر دوستت دارم  و به باد بگويد که تمام ابرها را جمع کند تا فرياد عشق من به تو را ، به قطره هاي باران درخشان که درخشندگي خودشان را از مرواريد دريا به ارمغان اورده اند  تبديل کند و بر تن سبز درختان بهاري که چون عشق من شاداب و سر حال  هستند ببارد و همه چيز را پاک و سر زنده کند .

من اميدوارم که روزي بتوانم دستان لطيف تو را در دست بگيرم

 هنگامي که ابرها و بادها و درياها و درختان به من بگويند

 روز فراقتو به انتها رسيده و انها را شاهد اشنايي ابدي خود ببينيم.

 

 

طاهره جان

خیلی دلم برایت تنگ شده ، دیگر حس نوشتن ندارم

فقط دوست دارم ببینمت و بگویم که دوستت دارم ...

ولی نه ... دلم می خواهد بدانی که چقدر دوستت دارم .

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و هشتم تیر 1386ساعت 5:20  توسط مهدی  | 

سلام به همه دوستان خوبم

و سلام به طاهره جانم

امروز داستان حسنک کجایی را براتون گذاشتم ، حتما خیلی هاتون اونو خواندید

ولی خب چون جالب هست گفتم بذارم .

حسنک کجایی !!!

گاو ما ما مي كرد

گوسفند بع بع مي كرد

سگ واق واق مي كرد

و همه با هم فرياد مي زدند حسنك كجايي؟

شب شده بود اما حسنك به خانه نيامده بود.

حسنك مدت هاي زيادي است كه به خانه نمي آيد.

او به شهر رفته و در آنجا شلوار جين و تي شرت هاي تنگ به تن مي كند.

او هر روز صبح به جاي غذا دادن به حيوانات جلوي آينه به موهاي خود ژل مي زند.

موهاي حسنك ديگر مثل پشم گوسفند نيست چون او به موهاي خود گلت مي زند.

ديروز كه حسنك با كبري چت مي كرد .كبري گفت تصميم بزرگي گرفته است.

كبري تصميم داشت حسنك را رها كند و ديگر با او چت نكند چون او با پتروس

چت مي كرد. پتروس هميشه پاي كامپيوترش نشسته بود و چت مي كرد.

پتروس ديد كه سد سوراخ شده اما انگشت او درد مي كرد چون زياد چت كرده بود.

او نمي دانست كه سد تا چند لحظه ي ديگر مي شكند.

پتروس در حال چت كردن غرق شد.

براي مراسم دفن او كبري تصميم گرفت با قطار به آن سرزمين برود اما كوه روي ريل ريزش كرده بود . ريزعلي ديد كه كوه ريزش كرده اما حوصله نداشت .ريزعلي سردش بود و دلش

 نمي خواست لباسش را در آورد .ريزعلي چراغ قوه داشت اما حوصله  درد سر نداشت.قطار به سنگ ها برخورد كرد و منفجر شد .كبري و مسافران قطار مردند.

اما ريزعلي بدون توجه به خانه رفت.خانه مثل هميشه سوت و كور بود .الان چند سالي است كه كوكب خانم همسر ريزعلي مهمان ناخوانده ندارد او حتي مهمان خوانده هم ندارد.او حوصله ي مهمان ندارد.او پول ندارد تا شكم مهمان ها را سير كند.

او در خانه تخم مرغ و پنير دارد اما گوشت ندارد

او كلاس بالايي دارد او فاميل هاي پولدار دارد.

او آخرين بار كه گوشت قرمز خريد چوپان دروغگو به او گوشت خر فروخت .

اما او از چوپان دروغگو گله ندارد چون دنياي ما خيلي چوپان دروغگو دارد

 به همين دليل است كه ديكر در كتاب هاي دبستان آن داستان هاي قشنگ وجود ندارد.

 

 

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و ششم تیر 1386ساعت 5:27  توسط مهدی  | 

 

فرا رسیدن ماه رجب بر همه مبارک باشد .

 

 

امروز هم ولادت با سعادت پنجمین اختر تابناک اسمان امامت و ولایت

حضرت امام محمد باقر ( ع ) می باشد .

این روز هم مبارک

 

 

اگر هم می خواهید گوشه هایی از زندگی این امام معصوم را بخوانید

بر روی لینک زیر کلیک کنید

 

 زندگانى حضرت امام محمد باقر ( ع ) پيشواى پنجم 

 


دلت گرفته ؟

 

نمی دونم تا حالا شده دلتون بگیره ؟

اره ، نه ، کم ، زیاد ...

ولی منظور من ازاون دل گرفتنهای خیلی بد هست . بعضی وقتها که داریم یه کاری انجام می دیم و یه چند تا مشکل کوچیک و بزرگ سراغمون می یاد ،

اونوقت هست که ممکنه دلت بگیره .

به حدی دلت بگیره که نفست بند بیاد .

از زمین و زمان بدت می یاد ، از خودت ، از همه چیزو همه کس

ممکنه همه رو به باد ناسزا بگیری . دلت می خواد همه چیرو خورد و خمیر کنی

دیگه هیچی برات مهم نیست . حتی خودتم برا خودت مهم نیستی

دلت می خواد یه جوری خودت رو از این زندگی خلاص کنی .

صدها فکر به سرعت نور از ذهنت می گذره ،

که بیشترین اون صدمه زدن به خودت یا دیگرونه

نمی دونی چیکار کنی ، سردرگمی

من چرا بدنیا اومدم ، کی می میرم ، چرا الان نمی میرم راحت بشم

تو یه لحظه تمام بدبختیهای گذشته می یاد سراغت .

عجیب اینجاست که حتی یه خاطره یا یه چیز خوب و قشنگ به ذهنت نمی رسه

تو این موقع  تنها چیزی که می تونه ارومت کنه گریه هست

این بغض باید بترکه و یه دل سیر گریه کنی

و چقدر لذت بخش تر می شه اگه همزمان با گریه ، دردودلت رو به خدا بگی .

اینجاست که دیگه گریه هات بیشتر می شه ، زار می زنی ، این اشکها مثل چشمه ار چشمت سرازیر می شه . نمی دونم تا حالا به اینجاها رسیدید یا نه .

ولی بعدش سبک می شی ، خیلی سبک . دلت می خواد به سوی خدا پرواز کنی .

از این لحظه فقط فکرهای خوب و قشنگ می یاد سراغت .

می بینی که زندگی پر از زیبایی هست . اره خیلی چیزهای زیبایی پیش رومون هست که باید ببینیم . عشق ، دوستی ، محبت ....

 

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و چهارم تیر 1386ساعت 5:55  توسط مهدی  | 

سالها پيش از ميلاد ، در چين باستان شاهزاده اي تصميم به ازدواج گرفت .

 با مرد خردمندي مشورت کرد و تصميم گرفت تمام دختران جوان منطقه را

 دعوت کند تا دختري سزاوار را انتخاب کند .
وقتي خدمتکار پير قصر ماجرا را شنيد بشدت غمگين شد چون دختر او مخفيانه

 عاشق شاهزاده بود ، دخترش گفت او هم به آن مهماني خواهد رفت .

مادر گفت : تو شانسي نداري ، نه ثروتمندي و نه خيلي زيبا .
دختر جواب داد : مي دانم هرگز مرا انتخاب نمي کند ،

 اما فرصتي است که دست کم يک بار او را از نزديک ببينم .
روز موعود فرا رسيد و شاهزاده به دختران گفت :

به هر يک از شما دانه اي مي دهم ،

 کسي که بتواند در عرض 6 ماه زيباترين گل را براي من بياورد ،

ملکه آينده چين مي شود .
دختر پيرزن هم دانه را گرفت و در گلداني کاشت .
سه ماه گذشت و هيچ گلي سبز نشد ، دختر با باغبانان بسياري صحبت کرد و

 راه گلکاري را به او آموختند ، اما بي نتيجه بود ، گلي نروييد
روز ملاقات فرا رسيد ،

 دختر با گلدان خالي اش منتظر ماند

 و ديگر دختران هر کدام گل بسيار زيبايي به رنگها و شکلهاي مختلف

 در گلدان هاي خود داشتند .
لحظه موعود فرا رسيد شاهزاده هر کدام از گلدان ها را با دقت بررسي کرد

 و در پايان اعلام کرد دختر خدمتکار همسر آينده او خواهد بود .
همه اعتراض کردند که شاهزاده کسي را انتخاب کرده که در گلدانش هيچ گلي سبز نشده است . شاهزاده توضيح داد

 : اين دختر تنها کسي است که گلي را به ثمر رسانده که

 او را سزاوار همسري امپراتور مي کند : گل صداقت ...
همه دانه هايي که به شما دادم عقيم بودند ، امکان نداشت گلي از آنها سبز شود

 

 

 

سلام دوستان

امیدوارم حال همتون خوب باشه ، ممنون که با نظراتتون منو همراهی می کنید .

 

و سلام به طاهره جونم

بابت اون روز واقعا ممنون ، خیلی خوش گذشت .

 

اره دوستان ، بالاخره بعد از دوهفته طاهره جونم رو دیدم .

خیلی دلم براش تنگ شده بود ، و هر ثانیه دوری از عشقم مثل ساعتها می گذشت .

ساعتها با هم حرف زدیم ، در مورد همه چیز صحبت کردیم .

هرچند بعضی از صحبتها واقعا ازارمون داد .

دوستان اگه از من می شنوید ، تو کارهاتون اما و اگر نکنید .

اینکه بگیم اگه اینطوری بشه ، اگه تو مجلس خواستگاری این حرف زده بشه ،

اگه اینجوری بشه ، اونجوری بشه ، اگر ....

و صدها اگر دیگه .

ول کنید این حرفها رو و امید و توکلتون به خدا باشه .

اونروز هم صحبت من و طاهره جونم به همینجاها کشید

که خیلی نگرانی به ادم دست می داد .

خوشبختانه سریع موضوع رو عوض کردیم و در مورد چیزهای قشنگتر صحبت کردیم .

 

حتی در مورد زمان خواستگاری هم صحبت کردیم .

انشاالله  می خواهم تو همین ماه جدید دست به کار بشم و بریم خواستگاری .

راستی به طاهره جانم گفتم که دوسش دارم .

اخه تا اونروز فقط با تلفن و اس ام اس بهش گفته بودم .

ولی اینجوری خیلی فرق داره . یه حس خیلی خوب به ادم دست می ده .

دوست دارم طاهره جان

الحمدلله موضوع کار و حقوقم حل شد .

از این به بعد باید منتظر خبرهای خوب و خوش باشید .

فقط برامون دعا کنید که همه چیز ختم به خیر بشه .

 

موفق باشید .

 

+ نوشته شده در  شنبه بیست و سوم تیر 1386ساعت 5:10  توسط مهدی  | 

سلام سلام سلام

چیه ؟ همه این سلامها که به شما نبود . فقط یکیش مال شما بود .

اون دوتای دیگه مال طاهره جونم هست .

امیدوارم که همیشه شاد و سلامت باشید .

الان تقریبا دوهفته ای می شه که طاهره جونم رو ندیدم  ، دارم می میرم .

دیگه طاقت دوری ندارم . خیلی سخته به خدا ، اونم برای من که خیلی دوسش دارم .

یه چیزی می گم ، یه چیزی می شنوید .کاش می شد احساسات رو روی کاغذ اورد .

اونوقت می دیدید که برای ثبت احساسات  سرور بلاگفا هم کم می اورد .

با هم در تماس هستیم ، ولی خب هیچی جای دیدن رو نمی گیره .

فقط خدا می دونه چقدر دلتنگش هستم .

هر روز صبح که از خونه می روم بیرون برای طاهره جونم هم ایت الکرسی می خونم

براش صدقه هم می دهم . الهی که من فداش بشم . این قلب من فقط بخاطر

طاهره جان می تپد . خدا کند که زودتر بهم برسیم .

امیدوارم امروز ببینمش .

 

این روزها صبح که از خواب بیدار می شوم ، ساعت5  می روم پارک

و یه کم نرمش می کنم

تا ساعت 6 . بعدش می یام یه دوش می گیرم و می شینم پای کامپیوتر

وبلاگ رو که آپ کردم ، یه سری هم به وب شما دوستان می زنم .بعدش هم صبحانه

و حرکت به سمت محل کار .

 خب دیگه الانم باید برم ، فقط این مطلب پایین رو هم بخونید و تفکر کنید

خیلی جالب و پر معنا می باشد .

 

شخصي خدمت اميرالمومنين عرض کرد :چهار مسئله دارم ،

فرمود بپرس:اگر چه چهل مسئله باشد .

گفت واجب کدام است و واجب تر کدام است؟نزديک چيست و نزديک تر چيست ؟

شگفت چيست و شگفت تر کدام است ؟مشکل چيست و مشکل تر چيست؟

فرمود : واجب اطاعت خداست و واجب تر ترک گناه است  

نزديک قيامت است و نزديک تر مرگ ،عجيب دنيا است و عجيب تر علاقه به ان است،

مشکل قبر است و مشکل تر بي توشه رفتن

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و یکم تیر 1386ساعت 5:25  توسط مهدی  | 

سلام دوستان عزیز

امیدوارم حال همتون خوب باشه

شاید بگید چرا دیگه از خودمو طاهره جان نمی نویسم

باشه ، سر فرصت براتون توضیح می دم .یه خورده فکر و ذهنم مشغوله

از همه دوستانی هم که قدم رنجه می کنند و از این وبلاگ دیدن می کنند

و نظرات قشنگ و زیبا به جا می گذارند ممنونم

 

جا داره اینجا من از عشق خودم ، طاهره جان بابت همه خوبیهاش تشکر کنم

در سخت ترین شرایط روحی به ادم امیدواری می دهد .

من چطوری می تونم این همه محبت و خوبی رو جبران کنم ؟

فقط می تونم بگم که عزیز دلم طاهره جان

دوست دارم

دوست دارم

دوست دارم

 

موفق باشید

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیستم تیر 1386ساعت 5:33  توسط مهدی  | 

« يا لطيف »

همه جا حرفش هست، سر زبان پسرکی که گرفتار چشم و ابروی دختر همسايه شده،
توی بکوب بکوب نوارهای خارجکی، توی بغض آخر همت وقت رفتن، توی صدای قلب مادر،
توی دلتنگی های صبح جمعه، توی در بدری جناب مجنون،

 توی حواس پرتی های سر کلاس،
توی رمز تکامل مولانا و جلوه گری شمس، توی هيأت ورد زبان کوچک وبزرگ ...

همه جا حرف همين يک کلمه است: عشق !

جناب عشق سلام! راستش از بس ازت شنيدم، برام جالب شد كه بيام باهات آشنا بشم.

يکی میگه بده بچه، زبونت رو گاز بگير،

يکی میگه رمز تکامله،

يکی میگه زندگی بدون اون معنا نداره،

يکی میگه شهوت دوره جوونيه، چندروز ديگه می خوابه،

يکی میگه ورود ممنوع،

يکی میگه ره صد ساله را يک شبه رفتن،

يکی میگه راسته، يکی ميگه دروغه،

وای، بسه ! بالاخره چی شد؟ کدومشون؟


جناب عشق كمي جلوتر مياد و سرش رو تكون ميده و عليكي ميكنه

و ميگه: تا نخوري نميدوني!
از حاضر جوابی کم نمی آرم و بهش میگم: تا سردر نيارم لب نميزنم.
جواب می ده: چی میخوای بدونی؟

بهش ميگم: ماجراي تو رو، اينكه همه تو رو دارند، از لاقيد ترين آدم تا مومن ترين. راسته که سريع ترين راه وصولی؟ راسته که يک حقيقت پوشيده شده زير يک مجازی؟ راسته كه ....

لبخندي ميزنه، باز ميگه: تا نخوري نميدوني!

+ نوشته شده در  سه شنبه نوزدهم تیر 1386ساعت 6:58  توسط مهدی  | 

خواستم فرياد بزنم ... صدايم را گرفتی ... سکوت کردم ... و تو زمزمه ی لبم شدی ...

باز خواستم فرياد بزنم ... گفتی : سکوت کن ... اين راه است ... راهت را بشناس و

قدم در آن بگذار ... شناختم ... قدم برداشتم ... و اکنون فاصله ام با تو شده دو

 انگشت هوای پاک !!! زمان طلوع ... جاده غرق عطر عشق می شود !

 راستی عشق مبهم ترين حس عالم است .

عشق من طاهره جان

دوست دارم

 

سلام دوستان

امیدوارم که حال همتون خوب باشد .

ممنون از نظر های خوب و قشنگتون ، همین نظرها مایه دل گرمیه .

 

به لطف و عنایت خدا ، یه جایی مشغول کار شدم . الحمدالله راضی هستم

فقط منتظرم تا ببینم حقوقم چقدر تعیین می شه .

خدا کنه اینقدری باشه که بتونم قسط های وامم رو بدم و مابقیش رو برا زندگی .

زندگی کردن هم خیلی سخت شده .

خدا مشکلات همه رو حل کنه .

 

+ نوشته شده در  دوشنبه هجدهم تیر 1386ساعت 5:23  توسط مهدی  | 

صندلي  در جاده منتظر است
  آفتاب مي آيد  و مي رود
  باران مي آيد  و مي رود 
  برف  مي آيد و مي رود 
  اما تو 
  نه از جاده مي آيی
  نه از قلب  من مي روي

 

این پیام هم برای خواهر خانومی ( خواهر طاهره جان ) می باشد .

 

سلام خواهر خانمی ، امیدوارم که همیشه در کنار خانواده خوبتان

سلامت و سر بلند باشید

خواستم بگم که طاهره جان خیلی دوست داره ، خیلی زیاد

حتی بیشتر از من ، باور کن .

موقعی که من با طاهره جان صحبت می کنم ، خیلی از شما و خوبیهایتان تعریف می کند

طاهره جان جز خیر و صلاح شما چیزی نمی خواهد

قدرشو بدون به خدا

ادم به شما دو تا خواهری حسودیش می شه .

امیدوارم یک وقت فکر نکنی که با وارد شدن من به زندگی طاهره جان

ذره ای از احساسش نسبت به تو کم شده باشه

خدا برا هم نگهتون داره

اینم از طرف من و طاهره جان به خواهر خانمی

 

 

انشاءالله شیرینی قبولیت رو بخوریم

موفق باشید

 

+ نوشته شده در  یکشنبه هفدهم تیر 1386ساعت 5:5  توسط مهدی  | 

سلام

امروز هم قسمتی از ماجرای خودم و طاهره جان رو براتون تعریف می کنم

 

بعد از اینکه من و طاهره جان بین خودمون به نتیجه رسیدیم ، من تصمیم گرفتم

قضیه رو تو خونه مطرح کنم . یک روز صبح که خواهرمو بردم رسوندمش سر کار

موقع خدا حافظی بهش گفتم بعدا یه صحبتی باهات دارم ،

اونم سریع دوزاریش افتاد که چه خبره

بالاخره شب حرفمو بهش زدم ، اونم گفت باید با مامان صحبت کنه .

فردای اون روز که اومدم خونه ، مامانم اومد با من صحبت کنه .

منم که فهمیدم می خواد مخالفت کنه

باهاش صحبت نکردم ، ولی مگه ول می کرد . من رفتم خوابیدم ، اونم اومد بالا سرم نشست و حرف و حدیث اوردن . خودتون که می دونید هنوز نظر خانواده ها

ازدواج به سبک سنتی هست .

نمی گم خوب نیست ولی خب دیگه چه اشکالی داره ما خودمون انتخاب کنیم .

دیگه بماند چه اتفاقاتی افتاد . ولی من گفتم که روی نظر خودم پایبند هستم

یا طاهره جان یا هیچکس دیگه .

فدای طاهره جانم بشم که تو بدترین شرایط روحی هم به ادم امیدواری می ده .

هروقت من دلم می گرفت و نا امید می شدم ، کافی بود ببینمش یا باهاش صحبت کنم .

به خدا تمام مشکلات رو فراموش می کنم .

دوست دارم بشینم و فقط به حرفاش گوش بدم .

یه چند روزی تو خونه سرسنگین بودم و سرم تو کار خودم بود .

شاید در طول روز چند کلمه بیشتر حرف نمی زدم ،

ولی خب بعدش دوباره شروع کردم به ازار و اذیت و شوخی کردن

 و دل همه رو به دست اوردم

چند روز پیش تصمیم گرفتم با پدرم  بشینم و صحبت کنم . همین کار رو هم کردم .

نشستم و با پدرم صحبت کردم و به نتایج قابل قبولی رسیدیم .

در کل موافقت کردن که به خواستگاری بریم .

البته هوز نرفتیم ، چون من منتظرم تا یه کار نسبتا خوب گیر بیارم بعد اقدام کنم .

 

یه حدیث هم براتون بگم :

هرکس برای من کاری پیدا کند ، خداوند 10 شغل خوب در ان دنیا به وی عطا فرماید .

جدی نگیرید !

 

+ نوشته شده در  شنبه شانزدهم تیر 1386ساعت 5:30  توسط مهدی  | 

تصمیم گرفته بودم که امروز طاهره جانم رو ببینم ،

اخه هم خیلی دلم براش تنگ شده و هم اینکه می خواستم تو چشماش نگاه کنم

و بگم ، طاهره جان دوست دارم .

گفتن دوست دارم از طریق تلفن و اس ام اس اینقدرها جذاب نیست

اینکه تو چشم عشقت نگاه کنی و بگی که دوسش داری یه لطف دیگه ای داره

 

دیشب که اومدم خونه به طاهره جان تلفن زدم و ازش خواهش کردم که اگر امکانش

هست همدیگر رو ببینیم ، اما مثل اینکه قسمت نیست ببینمش ، اخه امروز و فردا که جمعه هست مهمون دارن . و خب البته امروز هم روز مادر هست و همه دوست دارن کنار خانوادشون باشن . نمی دونم .. ولی خیلی دلم می خواست امروز ببینمش ،

حالا این هدیه ای رو که براش گرفتم چیکار کنم

لطفش به این بود که امروز بهش بدم نه روز دیگه ای .

 

الانم گذاشتمش ته کمدم .

 

می دونم توقع زیادی هست ، دل که این چیزا حالیش نیست .

 

اگه تورو دوست دارم خیلی زیاد منو ببخش
اگه تویی اون که فقط دلم میخواد منو ببخش
 

منو ببخش اگه شبا ستارهارو میشمارم
منو ببخش اگه بهت خیلی میگم دوست دارم
منو ببخش اگه برات سبد سبد گل می چینم
منو ببخش اگه شبا فقط تورو خواب میبینم

 

منو ببخش اگه واسه چشای تو خیلی کمم
تو فرشته ای و من اگه فقط یه آدمم
منو ببخش اگه برات می میرمو زنده میشم
اگه با دیوونگیام پیش تو شرمنده میشم

 

منو ببخش اگه همش میسپرمت دست خدا
اگه پیش غریبه ها بجای تو میگم شما

 

منو ببخش من نمی خوام تو رو به ماه نشون بدم
نشونیت و نه به شب و نه دست آسمون بدم
منو ببخش اگه می خوام تو رو فقط واسه خودم
ببخش اگه کمم ولی زیادی عاشقت شدم

 

اگه تورو دوست دارم خیلی زیاد منو ببخش
اگه تویی اون که فقط دلم میخواد منو ببخش

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه چهاردهم تیر 1386ساعت 19:29  توسط مهدی  | 

روز ولادت دختر نبی اکرم (ص) و همسرعلی مرتضی، مادر حسنین و زینب کبرا، حضرت فاطمه زهرا ( س ) را به همه دوستدارانش تبریک می گویم .

 

 

مادر، اي لطيف ترين گل بوستان هستي، اي باغبان هستي من، گاهِ روييدنم باران مهرباني بودي که به آرامي سيرابم کند. گاهِ پروريدنم آغوشي گرم که بالنده ام سازد. گاهِ بيماري ام، طبيبي بودي که دردم را مي شناسد و درمانم مي کند. گاهِ اندرزم، حکيمي آگاه که به نرمي زنهارم دهد. گاهِ تعليمم، معلمي خستگي ناپذير و سخت کوش

 که حرف به حرف دانايي را در گوشم زمزمه مي کند.

گاهِ ترديدم، رهنمايي راه آشنا که راه از بيراهه نشانم دهد.

 مادر تو شگفتي خلقتي، تو لبريز از عظمتي؛

 تو را سپاس مي گويم و مي ستايمت.

 

 

 

من هم این روز عزیز را به طاهره جانم تبریک می گویم

و این گل را با عشق تقدیمش می کنم