
طاهره جان کاش همه اینها یه کابوس بود . کاش می شد از خواب بیدار شم .
کاش چشم باز می کردم و دستتو تو دستام می دیدم .کاش ...
ای کاش می مردم و این روزها رو نمی دیدم .
طاهره جان دیگه شب روز برام فرقی نداره ، اخه همش تاریکی هست و تاریکی .
می گن در نومیدی بسی جای امید هست ،
منم هنوز امیدم به خداست
هنوز فکر می کنم به عشقم ، به زندگیم ، به نفسم ، به جونم ،
به همه امید و ارزوم می رسم .
منتظر یه معجزه هستم
معجزه عشق پاک
می دونم دیگه طاهره جانم منو قبول نداره
می دونم تو امتحان زندگیم رد شدم
می دونم اشتباهات بزرگی مرتکب شدم
اما هنوزم منتظرم
منتظرم
منتظرم
شبها تا عزیز دلم ، طاهره جانم رو نبینم و صداشو نشنوم
خوابم نمی بره
اره اینه شبهای قشنگ من
دیدن طاهره جان
شنیدن صداش
و بوییدنش
طاهره جان عاشقانه دوست دارم
می پرستمت
تو عشق ابدی من هستی
من نمی تونم ازت دل بکنم
هر روز که می گذره ، من بیشتر عاشقت می شم
بیشتر و بیشتر
می دونم عجیبه ، اما حقیقته.
خدایا من طاهره جانم رو از تو می خوام.


چند قورباغه از جنگلي عبور ميكردند كه ناگهان دو تا از انها درون گودالي عميق افتادند بقيه قورباغه ها در كنار گودال جمع شدند و وقتي ديدند گودال چقدر عميق است به دو قورباغه گفتند كه ديگر چاره اي نيست و شما خواهيد مرد
دو قورباغه اين حرف را ناديده گرفتند
و شروع به تلاش براي رهايي از گودال كردند
اما ديگر قورباغه ها به انها ميگفتند كه دست از تلاش برداريد
چون نميتوانيد از گودال خارج شويد به زودي خواهيد مرد
بلاخره يكي از دو قورباغه تسليم كلمات شد و دست از تلاش برداشت و
به ته گودال افتاد و مرد
اما قورباغه ديگر با حداكثرتوان براي رهايي از گودال تلاش ميكرد
قورباغه ها فرياد ميزدند دست از تلاش بردار و او بيشتر تلاش ميكرد و
سرانجام از گودال خارج شد
بقيه قورباغه ها از او پرسيدند مگر تو حرفهاي ما را نشنيدي؟
معلوم شد كه قورباغه ناشنواست
در واقع او تمام مدت فكر ميكرد دارند او را تشويق ميكنند
فکر می کنم نتیجه این داستان کاملا واضح و روشن است .
***
طاهره جان ، عزیز دلم
نمی دانی چقدر دلم برایت تنگ شده . شبها از فراغت اشک می ریزم .
کی دل من طاقت دوریتو داشت ؟ کی تحمل درد و رنجت رو داشتم ؟
اما حالا ببین چی شده ؟ دلم برا نگاههای عاشقانت تنگ شده .
دلم برا شنیدن حرفهای قشنگت بی تابی می کنه .
اخه این چه سرنوشتی بود که دچار ما شد .
دلم می خواد داد بزنم ، هوار بکشم
اما کی هست که بشنوه ؟
زندگیم سیاه و تاریک شده
دلم می خواد از نزدیک ببینمت
اما تو هم دیگه از من گریزانی
دیگه نمی خوای ببینیم .
اما من بهت نیاز دارم
به نگاهت...
به صدات...


پسري بود كه اخلاق خوبي نداشت پدرش به او جعبه ای ميخ داد
و از او خواست هر گاه كه عصباني شد يكي از ميخها را از درون جعبه در بياورد
و ان را درون ديوار بكوبد روز اول پسر بچه
37 ميخ به ديوار كوبيد طي چند هفته بعد ،
همانطور كه ياد ميگرفت چگونه عصبانيت خود را كنترل كند
تعداد ميخهاي كوبيده شده به ديوار كمتر ميشد .
او فهميد كه كنترل عصبانيتش اسانتر از كوبيدن ميخها درون ديوار است .
بلاخره روزي رسيد كه پسر ديگر عصباني نميشد ،
او اين مساله را به پدرش گفت و پدر به او گفت
بعد از اين هر وقت توانست كه عصبانيت خود را كنترل كند
يكي از ميخهاي درون ديوار را در بياورد
و پسر بچه بعد از مدتي توانست به پدرش بگويد كه توانسته
تمام ميخهاي درون ديوار را در بياورد . پدر دست بچه را گرفت
و به طرف ديوار برد و به او گفت پسرم تو كار خوبي انجام دادي
و توانستي تمام ميخهاي دورن ديوار را در بياوري و عصبانيت خود را كنترل كني ،
اما به سوراخهاي روي دبوار نگاه كن ديوار ديگر مثل گذشته نميشود .
وقتي تو در عصبانيت حرفهايي ميزني ان حرفها هم چنين اثاري را در بر دارد ،
تو ميتواني چاقويي در دل انساني فرو كني وان را بيرون بياوري ،
اما هزاران بار هم كه عذر خواهي كني فايده ندارد ، ان زخم سر جايش است .
زخم زبان هم به اندازه زخم چاقو دردناك است .
******
طاهره جان
من می دونم چه سختیهایی رو به خاطر من تحمل کردی
اما من چی
حرفی برا گفتن ندارم .
شب و روزم شده سوختن در فراغ تو
چطور غم عشقت رو تحمل کنم . چطور دوریتو تحمل کنم .
به خدا یک لحظه ارامش ندارم . هرجا می نگرم تو رو می بینم
بغض سنگینی تو سینمه . می خوام گریه کنم
داد بزنم ، فریاد بزنم ، اما نمی تونم .
تنهای تنها شدم.


می خوام امروز از قصه مادر بزرگ براتون بگم
حتما همه شماها هم بارها پای قصه مادر بزرگها یا ماماناتون نشستید .
اگه هنوزم صداشون تو گوشتون هست ، پس باید خوب یادتون باشه
که اول قصه با چی شروع می شد .
اره درسته ، یکی بود یکی نبود ...
تا امروز که بیست و پنج سال از عمرم می گذره ،
معنی این جمله رو نمی فهمیدم
فقط فکر می کردم اول قصه ها باید گفته بشه .
یکی بود یکی نبود
این روزا همش این جمله تو ذهنم تکرار می شه
یکی بود یکی نبود
واقعا هم همینطوره . همیشه یکی بوده ، یکی نبوده .
موقعی که طاهره جان رو شریک زندگیم دیدم ،
گفتم این جمله مال قصه هاست .
اما حالا شده سر فصل قصه من و طاهره
یکی بود یکی نبود
اونی که بوده ، طاهره است .
اونی که نبود ، من بودم .
یکی اومد ، یکی رفت .
اونی که اومد طاهره بود .
اونی که رفت من بودم .
****