
امروز می خوام یه داستان براتون بنویسم.
اره یه داستان کوتاه .
داستان یه پسر عاشق ومادری که نذاشت پسره به عشقش برسه .
پسره عاشق بود . خیلی عاشق . هرچند هیچکس عشقش رو باور نکرد ، و اونی هم که باور کرد ....
نمی خوام قصه عاشق و معشوق رو بگم، می خوام اخر قصه رو بگم .
مادر پسره به هر ترفند و عذابی قصد بر هم زدن این وصلت رو داشت
و سر انجام موفق شد و مانع از وصال دو عاشق و معشوق شد .
بگذریم که چه عذابهایی این مادره در حق دختره روا داشت
چرا که گفتنش دلتون رو به درد می یاره .
پسره دیگه مادرش رو دوست نداشت .دیگه چشم دیدنش رو نداشت.
نه سلامی نه علیکی . حتی یک نگاه.
چرا که نگاه به مادره دل پسره رو به درد می اورد.
دیگه دوست نداشت غذای مادرش رو بخوره . دیگه دوست نداشت پای سفره ای بشینه
که دروغ جزء ادویه جات بود .
کاش می تونستم تمام درد و دلای این پسرک رو براتون بنویسم.
اما نمی شه.
گذشت و گذشت تا اینکه خانواده پسره می خواستن برن مشهد .
پسره تو اتاق بود و نمی خواست هیچکدومشون رو ببینه .
اما مادره اومده بود تا از پسرش حلالیت بطلبه و خدا حافظی کنه.
اما چه خداحافظی ؟ مادری که دل پسرش رو شکسته بود!
مادری که زخم زبون زده بود .مادری که دل معشوقشو رنجونده بود .
حتی نمی خواست به مادرش نگاه کنه ،
چطوری می تونست خداحافظی کنه .

اما مادره گریه کرد و اشک ریخت و پسرش رو می بوسید.
پسرک حتی سرش رو هم بالا نکرد ، اخه نمی تونست .
نمی تونست به همین سادگی همه این بدبختیها رو فراموش کنه .
می دونست که مادر بالاترین مقام در پیشگاه خداست.
می دونست که همین مادر بوده که اونو با خون دل بزرگ کرده
می دونست که ...
می دونست که ...
می دونست که ...
می دونست که ...
به خدا همه اینها رو می دونست .
می دونست که باید دست و پای مادر رو ببوسه
اما پسرک دلش شکسته بود .
مادره اشک ریزان از اتاق خارج شد
نمی دونم پسره چی تو دلش گذشت ، اما مطمئناً ارزو می کرده
که ای کاش مرده بود
و این روزها رو نمی دید .
از یه طرف مادر
و از طرف دیگر دل رنجیده معشوقه اش که یک لحظه از نظرش دور نمی شد .
خیلی سخته
خیلی سخته
خیلی سخته


ولادت با سعادت بانوی دو عالم
حضرت فاطمه ی زهرا (س)
رو به همه ی شما دوستای خوب تبریک عرض میکنم.
