تبليغاتX
من و عشقم - یکب بود یکی نبود
عشق من

می خوام امروز از قصه مادر بزرگ براتون بگم

حتما همه شماها هم بارها پای قصه مادر بزرگها یا ماماناتون نشستید .

اگه هنوزم صداشون تو گوشتون هست ، پس باید خوب یادتون باشه

که اول قصه با چی شروع می شد .

اره درسته ، یکی بود یکی نبود ...

تا امروز که بیست و پنج سال از عمرم می گذره ،

معنی این جمله رو نمی فهمیدم

فقط فکر می کردم اول قصه ها باید گفته بشه .

یکی بود یکی نبود

این روزا همش این جمله تو ذهنم تکرار می شه

یکی بود یکی نبود

واقعا هم همینطوره . همیشه یکی بوده ، یکی نبوده .

موقعی که طاهره جان رو شریک زندگیم دیدم ،

گفتم این جمله مال قصه هاست .

اما حالا شده سر فصل قصه من و طاهره

یکی بود یکی نبود

اونی که بوده ، طاهره است .

اونی که نبود ، من بودم .

یکی اومد ، یکی رفت .

اونی که اومد طاهره بود .

اونی که رفت من بودم .

 

****

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه یکم اسفند 1386ساعت 6:11  توسط مهدی  |