
می خوام امروز از قصه مادر بزرگ براتون بگم
حتما همه شماها هم بارها پای قصه مادر بزرگها یا ماماناتون نشستید .
اگه هنوزم صداشون تو گوشتون هست ، پس باید خوب یادتون باشه
که اول قصه با چی شروع می شد .
اره درسته ، یکی بود یکی نبود ...
تا امروز که بیست و پنج سال از عمرم می گذره ،
معنی این جمله رو نمی فهمیدم
فقط فکر می کردم اول قصه ها باید گفته بشه .
یکی بود یکی نبود
این روزا همش این جمله تو ذهنم تکرار می شه
یکی بود یکی نبود
واقعا هم همینطوره . همیشه یکی بوده ، یکی نبوده .
موقعی که طاهره جان رو شریک زندگیم دیدم ،
گفتم این جمله مال قصه هاست .
اما حالا شده سر فصل قصه من و طاهره
یکی بود یکی نبود
اونی که بوده ، طاهره است .
اونی که نبود ، من بودم .
یکی اومد ، یکی رفت .
اونی که اومد طاهره بود .
اونی که رفت من بودم .
****